تبليغاتX
دست نوشته های من

دست نوشته های من
بنام خداوند بخشنده مهربان 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
سلام به همه دوستان عزیزم.امید وارم خوب باشید!

حقیقتش رو بخواید اول امدم که وبلاگ دست نوشته های من رو پاک کنم.اما دلم نیومد آخه دلم برای دوستام خیلی خیلی تنگ میشد.

من مدتی ست که نمیتونم از نت منزل خدمت دوستان برسم.

از گله همه دوستان متشکرم.

من الان کافی نت هستم وفقط برای اطلاع دادن از نیامدن آمدم.

شرمنده همه دوستان هستم که منتظرم بودن که من بیام و نشد.

برام خییییلی دعا کنید.

امید وارم همه دوستانم دانشگاهی ها و کنکوری ها و نهایی و خردادی ها توی کارها و درساشون موفقققققق باشن.

ممنونم و از همه دوستان کمال تشکر رو دارم.

تنهام نذارید...

 


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دیگران
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 19:4 ] [ ریحانه سادات ]

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟


آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
بي‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي‌خواستي حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من که يک امروز مهمان توام فردا چرا؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده‌ايم
ديگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا؟

وه که با اين عمرهاي کوته بي‌اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا؟

اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت
اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي‌کند
در شگفتم من نمي‌پاشد ز هم دنيا چرا؟

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا؟

شهريارا بي‌جيب خود نمي‌کردي سفر
اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا؟


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دیگران
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:37 ] [ ریحانه سادات ]
وقتی که عاشقی،

عشق بهترین

لحضات عمرت حساب میشود!

وقتی که عاشقی،

همه چیز از عشق را

با تمام وجودت . . .

با وجودت

جمع میکنی!

بهترین لحضات

لحضه های

جمع زدن عشق

با وجودت هست!

ولی . . .

وقتی . . .

همان . . .

جمع زده های

عشق را

میخواهی . . .

و یا مجبوری

که از تمام

وجودت

کسر کنی!

بدترین لحضات

عمرت حساب میشود!

درد کسر کردن

عشق

بدترین درد است!


موضوعات مرتبط: دست نوشته های من
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:12 ] [ ریحانه سادات ]

درد واره ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دیگران
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:1 ] [ ریحانه سادات ]
اگر نبود

زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت

توحید انعکاس نمایانتری نداشت

جز در مقام عالی زهرا فنا شدن

ملک وجود فلسفه دیگری نداشت

زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت

دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت

فرموده اند در برکات وجود او

زهرا اگر نبود علی همسری نداشت

محشر بدون مهریه ی همسر علی

سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت

حتی بهشت با همه نهرهای خود

چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت

دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند

دنیا ادامه داشت، دگر محشری نداشت

سروده علی اکبر لطیفیان


چه تعبیری خدا در نقطه دارد/ که تفسیری جدا هر نقطه دارد

به تعداد بهار عمر زهرا(س) / همین اندازه کوثر نقطه دارد . . .

 

خزان زود هنگام و کبود شدن یاس بوستان پیامبر ، تسلیت باد .


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دیگران
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 1:8 ] [ ریحانه سادات ]
زیبا ترین شعر دنیازنده یاد حسین پناهی

آب ! آب !

بابا ! آب !

بابا ! آب...

آی با کلاه !

آی بی کلاه ...

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیار، به عزتت خمارم
حوصله‌ی هیچ کسی رو ندارم
کفر نمی‌گم، سوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می‌شه چی‌کاره‌ام
می‌چرخم و می‌چرخونم ٬ سیاره‌ام
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم، بستمش
راه دیدم نرفته بود، رفتمش
جوونه‌ی نشکفته رو٬ رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود؛ جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود؛ تو رو به خدا بود؟

اون همه افسانه و افسون ولش؟
این دل پر خون ولش؟
دلهره‌ی گم کردن گدار مارون ولش؟
تماشای پرنده‌ها بالای کارون ولش؟
خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش؟

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست؛ دویدم
چشم فرستادی برام تا ببینم؛ که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب روون معناش چیه؟
این همه راز، این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله!
پریشونت نبودم؟
من،
حیرونت نبودم؟

تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می‌خواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه
***

چشمای من آهن انجیر شدن
حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دیگران
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 0:59 ] [ ریحانه سادات ]

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

وتنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

وخاصیت عشق این است

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقربکهای فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

(و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

وباران تندی گرفت

وسردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد)

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

ومن در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم سد

وآن وقت

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم وافتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم وتر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیرو داری که چرخ زره پوش از رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه هحساس آسایشی بست

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استواگرم

تورا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید.


موضوعات مرتبط: دست نوشته های دیگران
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:43 ] [ ریحانه سادات ]
  به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی:
تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم. محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .
به قـــولِ مارتین لوتر کینگ:
گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!
 به قـــولِ خسرو گلسرخی:
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم...!
به قـــولِ زنده یادحسین پناهی:
تازه می‌فهمم بازی‌های کودکی حکمت داشت
زوووووووو.....  تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود
به قـــولِ چارلی چاپلین:
 آموخته‌ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید،‌ پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
به قـــولِ چارلی چاپلین
 شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز...!
به قـــولِ حسین پناهي:
قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..
به قـــول ارنستو چه گوارا:
دستم بوی گل میداد
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید
...
یک گل کاشته باشم
...!
به قـــولِ حسین پناهی:
این آینده، کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟
به قـــولِ پروفسور حسابی: 
یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .
پروفسور جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند
به قـــولِ والت ویتمن:
 زندگی به من آموخت؛
بودن با كسانی كه دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.
به قـــولِ ژان پل سارتر:
 از همه اندوهگین تر شخصی است كه از همه بیشتر می خندد!
به قـــولِ مارک تواین:
آنجا كه آزادي نيست،
اگر رای دادن چیزی را تغییر می‌داد،
اجازه نمی دادند که رای بدهید!
به قـــولِ برتراند راسل:
مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند، در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند !
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:57 ] [ ریحانه سادات ]
ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۵۸۵ یا ۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. شهرت او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. مقامش نزد اهل ادب تا بدان‌جاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.
ای یار جفا کرده ی پیوند بریده!

این بود وفا داری و عهد تو ندیده
 
در کوی تو معروفم و از روی تو محروم

گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده
 
ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند

افسانه ی مجنون به لیلی نرسیده
 
در خواب گزیده لب شیرین گلندام

از خواب نباشد مگر انگشت گزیده
 
بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم

چون طفل دوان در پی گنجشک پریده
 
مرغ دل صاحبنظران صید نکردی

الا به کمان مهره ی ابروی خمیده
 
میل ات به چه ماند؟ به خرامیدن طاووس

غمزت به نگه کردن آهوی رمیده
 
گر پای به در می نهم از نقطه ی شیراز

ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده
 
با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد

رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده
 
روی تو مبیناد دگر دیده ی سعدی

گر دیده به کس باز کند روی تو دیده…

سعدی در شیراز زاده شد. پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود.[نیازمند منبع] سعدی کودکی بیش نبود که پدرش در گذشت. در دوران کودکی با علاقه زیاد به مکتب می‌رفت و مقدمات علوم را می‌آموخت. هنگام نوجوانی به پژوهش و دین و دانش علاقه فراوانی نشان داد. اوضاع نابسامان ایران در پایان دوران سلطان محمد خوارزمشاه و به خصوص حمله سلطان غیاث‌الدین، برادر جلال الدین خوارزمشاه به شیراز (سال ۶۲۷) سعدی راکه هوایی جز کسب دانش در سر نداشت برآن داشت دیار خود را ترک نماید.[۱] سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزه‌های امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» می‌نامد). سعدی، از حضور خویش، در نظامیه بغداد، چنین یاد می کند:

مرا در نظامیه ادرار بود

شب و روز تلقین و تکرار بود

نکته در خور توجه، رفاه دانشمندان در این زمانه، بود. خواجه نظام الملک طوسی، نخستین کسی بود که مستمری ثابت و مشخصی برای مدرسین و طلاب مدارس نظامیه، تنظیم نمود. این امر، موجب شد تا اهل علم، به لحاظ اجتماعی و اقتصادی، از جایگاه ویژه و امنیت خاطر وافری بهره‌مند شوند. [۲]

غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهاب‌الدین عمر سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت.این شهاب الدین عمر سهروردی را نباید با شیخ اشراق، یحیی سهروردی، اشتباه گرفت.معلم احتمالی دیگر وی در بغداد ابوالفرج بن جوزی (سال درگذشت ۶۳۶) بوده‌است که در هویت اصلی وی بین پژوهندگان (از جمله بین محمد قزوینی و محیط طباطبایی) اختلاف وجود دارد. پس از پایان تحصیل در بغداد، سعدی به سفرهای گوناگونی پرداخت که به بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کرده‌است. در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان بسنده کرد و به نظر می‌رسد که بعضی از این سفرها داستان‌پردازی باشد (موحد ۱۳۷۴، ص ۵۸)، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است[نیازمند منبع] و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنین، آذربایجان، فلسطین، چین، یمن و آفریقای شمالی هم دیدار کرده باشد.

سعدی در حدود ۶۵۵ قمری به شیراز بازگشت و در خانقاه ابوعبدالله بن خفیف مجاور شد. حاکم فارس در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی(۶۲۳-۶۵۸) بود که برای جلوگیری از هجوم مغولان به فارس به آنان خراج می‌داد و یک سال بعد به فتح بغداد به دست مغولان (در ۴ صفر ۶۵۶) به آنان کمک کرد. در دوران ابوبکربن سعدبن زنگی شیراز پناهگاه دانشمندانی شده بود که از دم تیغ تاتار جان سالم بدر برده بودند. در دوران وی سعدی مقامی ارجمند در دربار به دست آورده بود. در آن زمان ولیعهد مظفرالدین ابوبکر به نام سعد بن ابوبکر که تخلص سعدی هم از نام او است به سعدی ارادت بسیار داشت. سعدی بوستان را که سرودنش در ۶۵۵ به پایان رسید، به نام بوبکر سعد کرد. هنوز یکسال از تدوین بوستان نگذشته بود که در بهار سال ۶۵۶ دومین اثرش گلستان را بنام ولیعهد سعدبن ابوبکر بن زنگی نگاشت و خود در دیباچه گلستان می‌گوید. هنوز از گلستان بستان یقینی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد.[۱]

سعدی جهانگردی خود را در سال ۱۱۲۶ آغاز نمود و به شهرهای خاور نزدیک و خاور میانه، هندوستان، حبشه، مصر و شمال آفریقا سفر کرد(این جهانگردی به روایتی سی سال به طول انجامید)؛ حکایت‌هایی که سعدی در گلستان و بوستان آورده‌است، نگرش و بینش او را نمایان می‌سازد. وی در مدرسه نظامیه بغداد دانش آموخته بود و در آنجا وی را ادرار بود. در سفرها نیز سختی بسیار کشید، او خود گفته‌است که پایش برهنه بود و پاپوشی نداشت و دلتنگ به جامع کوفه درآمد و یکی را دید که پای نداشت، پس سپاس نعمت خدایی بداشت و بر بی کفشی صبر نمود. آن طور که از روایت بوستان برمی آید، وقتی در هند بود، سازکار بتی را کشف کرد و برهمنی را که در آنجا نهان بود در چاله انداخت و کشت؛ وی در بوستان، این روش را در برابر همه فریبکاران توصیه کرده‌است. حکایات سعدی عموماً پندآموز و مشحون از پند و و پاره‌ای مطایبات است. سعدی، ایمان را مایه تسلیت می‌دانست و راه التیام زخم‌های زندگی را محبت و دوستی قلمداد می‌کرد. علت عمر دراز سعدی نیز ایمان قوی او بود.


منبع(وکی پدیا)

[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 12:8 ] [ ریحانه سادات ]
بهار امسال

مطمعنم

تو

با قدم های

سبز رنگ

می آیی!

تو می آیی

با قدم های سبز . . .

سرشار از بهار!

پر از شکوفه!

با قدم های سبز!


موضوعات مرتبط: دست نوشته های من
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 0:13 ] [ ریحانه سادات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام.
من وقتی هرچیزی رو داخل دفترم یا روی کاغذ مینویسم بعد از تموم شدنش تصمیم میگیرم اون برگه رو پاره یا خط خطی کنم تصمیم گرفتم چیز های رو که میخوام روی کاغذ بنویسم توی دفتر مجازیم بنویسم این طوری دیگه نمیتونم خط خطی یا پاره کنم.
خیلی خوش آمدید امیدوارم از این وبلاگ خوشتون بیاد.
لطفن قسمت نظر ها رو فراموش نکنید.
نکته(((شخصیت نوشته های من کاملن خیالی و ساخته ذهن میباشد.فکر بد نکنید)))
باتشکر